سکوت تو تمام هستی مرا فرو می ریزد

و منم که در پس این غربت به ویرانی می رسم 
چرا لب به سخن نمی گشایی مگر نمی دانی که 
زمزمه های تو حیات را در من جاری می کند 
و روح تازه به کالبد بی جان من می دمد 
چقدر تو در من زندگی می دمی 
هوا را از من بگیر نجوایت را نه
 
تا بعد ........